عزیزترین

خدایا بهشتت کجاست ؟

 

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: 
- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.
زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.

بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم.

نوشته شده توسط zahra در ساعت 11:4 قبل از ظهر | لینک  | 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آورد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
نوشته شده توسط zahra در ساعت 11:3 قبل از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

شیطان بود که گریه می کرد و می گفت...

این بی انصافی است. خسته شده ام دیگر. بس کنید. من نمی خواهم

شیطان باشم. اما شما انسان ها که از شر من‌‌ رانده شده به

خدایتان پناه می برید؛ آری شما اجازه نمی دهید من این زندگی

لعنتی ام را تغییر دهم. هر کدامتان انگار طناب به گردنم بسته

اید و می کشید. حالم را به هم می زنید ای گناهکاران! بیزارم.

از خودم، از شما، از این زندگی که حساب روزهای بی پایانش از دستم رفته.

دیگر نمی خواهم گمراهتان کنم. دیگر از وسوسه انداختن به دلهای

سیاهتان خسته شده ام. چه بد عقوبتی است!

خدایا به عدلت شک ندارم. این مجازات، بی شک عقوبت عادلانه ی سر

پیچی هایم است. اما رحمی کن. تو که بخشنده ترین رحیمان هستی بر من ببخشای.

منم. ابلیس. هم او که روزی مقرب درگاهت بود. یادش می آوری؟

می دانم که هنوز هم دوستم می داری. پس عفو کن خدایا. از زمین،

از این تبعیدگاه نجاتم بده. بگذار از نکبتی که در آن دست و پا می زنم رها شوم.
اکنون مرا روی زمین چه کار است؟ این انسان ها... حالا دیگر

خودشان وسوسه بر می انگیزند. این دل های سیاه دیگر گمراه

کننده نیاز ندارند. حالا دیگر گاهی من هم از کارهاشان متعجب

می مانم. گاهی دگرگونم می سازند و از خود می پرسم که آیا

اینان واقعا دست پروردگان من اند؟ از این ها بدم می آید. از خودم بدم می آید.

نمی دانستم که عاقبت، دنیا به این روز کشیده می شود. باور کن

خدایا نمی خواستم آدمی را این چنین سنگدل سازم. پشیمانم.

باورت می شود خدایا؟ باورتان می شود فرشتگان؟ انسان ها؟

امروز ابلیس به زانو در آمده و می گرید. و به خدایش پناه می

برد از شر این آدمیان. امروز من به هلاکت افتاده ام و در

مردابی فرو می روم که برکه ای بود و من به دست خود میراندمش.

خدایا نجاتم بده. بی پناهم...

 

وقتی این متن را خوندم دلم لرزید.واقعا گاهی اوقات ما شیطان را هم درس میدیم.

ایا ما همون بنده هایی هیتم که خدا به ما مباهات میکنه؟

ما خلیفه خدا بر روی زمینیم؟

از خدا خجالت می کشم

خدایا قرار بود چه شوم و چه شدم

باز هم شب قدر میاید و باز این تویی که فرصتی دوباره برای انسان شدن به من می دهی

خدایا

شاید این اخرین فرصتم باشد

کمکم کن

مثل همیشه که در تمام لحظات یاریم میکنی

خدایا کمکم کن تا بیش از این از تو فاصله نگیرم

کمکم کن تا روز به روز از شیطان دور و دورتر شوم

از شیطانی شدن گریزانم

از ظلمات گناه

از تاریکی دل

خدایا من فقط نور تو را میخواهم

نوری که به وسعت دریا ست که همه وجودم را منور میکند و مرا عاشق میکند

عاشق تو

تویی که همه وجودم از توست

خدایا من فقط تو را میخواهم

فقط تو

کمکم کن

تا چیزی را غیر از تو نبینم

چیزی  غیر از تو نخواهم

و وجودم فقط طلب باشد

طلب و طلب و طلب

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:5 بعد از ظهر | لینک  | 


v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}
Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
شــک نـدارم هـمـین روزها ... هیـچ گـرسـنه ای باقی نمــــی ماند ... هـــمه سیــــر مـی شـوند, از زنــدگی ...
 
نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:4 بعد از ظهر | لینک  | 


خدا جونم 
پس کجایی؟
پس چرا گریه هام رو نمیبینی؟
چرا حرفهام رو گوش نمیکنی؟
چرا همه دردهای دنیا فقط مال ماست؟
مگه نمیدونی بعد از درد و رنج ,گناه راحت میاد؟
خدا جون میگن تو همه کارات رحمته؟
چرا هر چی رحمته سخت و گریه داره مال من و مادرمه؟
اصلا باهات قهرم
قهر قهر قهر تا روز قیامت
تازشم اونروز هم باهات اشتی نمیکنم
اخه من خیلی دارم سختی میکشم
خیلی غصه دارم
نه دروغ گفتم خدا جونم
گریه نکن
گریه نکن
غلط کردم 
میدونم ناراحتی و دلت گرفت
اما اگه بیشتر از این گریه کنی
سقف خونمون هم رو سرمون خراب میشه

اصلا من دیگه حرف نمیزنمعکس و تصویر خدا جونم پس کجایی؟ پس چرا گریه هام رو نمیبینی؟ چرا حرفهام رو گوش نمیکنی؟ ...

نوشته شده توسط zahra در ساعت 5:23 بعد از ظهر | لینک  | 


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

 

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

 

چه خواهد ساخت؟

 

ولی بسیار مشتاقم،

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

 

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی،

 

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

 

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 

بدینسان بشکند در من،

 

سکوت مرگبارم را...

 

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 4:35 بعد از ظهر | لینک  | 

آغاز من، نه آغاز زمین بود و نه آغاز انسان

تنها اتفاق ساده ی کوچکی بود

که در گیر و دار آفرینش افتاد

تکرار بدیع خلقتی

که منی تازه به مای جهانیان افزود...

 

پیش تر زیستن نمی دانستم

خدایم آموخت!

آن هنگام که سیب سرخ تپنده ای میان دست های کوچکم جا داد

و شیطان را فرمان داد تا سرکشی کند!

شیطان دلش گرفت

قرار نبود پایان قصه ی عبادت هزار ساله اش چنین باشد

کوله بارش را بست

پیراهن زهد را از تنش بیرون کرد و خواست تا ترک بهشت کند

کسی دلش برای شیطان نسوخت

انسان اما

رفت تا بدرقه اش کند

شیطان کینه داشت

انسان عشق

شیطان عشق را نمی فهمید

انسان که برگشت دروازه های بهشت بسته بود

انسان ماند و شیطانی که کینه داشت و راهی که به زمین منتهی می شد....

 

خدا گفت

راه را تا انتها برو

چرا که من چنین می خواهم

و فراموش نکن

تنها یکی از شما باز خواهد گشت

 

راه تاریک بود و ناپیدا

انسان از راه ناپیدا می ترسید

حکم، حکم خدا بود

باید می پذیرفت

انسان راهی شد و شیطان به دنبالش

شیطان کینه داشت

انسان عشق

عشق راه بود و کینه بی راهه

شیطان انسان را گمراه می خواست

چرا که راه، هر دو را نمی پذیرفت

هزار سال

شیطان بی راهه را آذین بست و آراست

انسان اما سر به راه بود

شیطان گفت

اما این بازی عادلانه نیست

گریست و از بازی بیرون رفت

کسی دلش برای شیطان نسوخت

خدا گفت

عشق راه بود

شیطان عشق را نمی فهمید

دلیل گمراهی اش فقط همین بود

انسان به زمین رسید

زمین پر بود از آرزوهای رنگارنگ

خدا چشم به راه انسان بود

انسان آرزوی بهشت می خواست

بهای آرزو سنگین بود

انسان عشق را خرج آرزوی بهشت کرد...

 

و خدا گریست و گفت

کاش انسان می دانست عشق راه بهشت بود

کاش انسان همیشه عاشق می ماند...

 

هی...تو... تو همان انسانی!

برخیز و عشقت را پس بگیر

عشق تنها، بهای بهشت است

عاشقی کن!

خدا هنوز چشم به راه توست................

نوشته شده توسط zahra در ساعت 2:10 بعد از ظهر | لینک  | 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

نوشته شده توسط zahra در ساعت 2:9 بعد از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای

 

 دارد و هر گناهکار آینده ای پس

 

قضــــــــاوت نکن

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:29 بعد از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

 

میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد

میتوان با هیچ ساخت
میتوان صدبار هم

مهربانی را

خدا را

عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
میتوان بیرنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و زلال
میتوان در فکر باغ و دشت بود

عاشق گلگشت بود

میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت :

"
خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:28 بعد از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} دوباره سيب بچين حوا!

خسته ام از زمین،

بگذار از اینجا جا هم بيرونمان کنند

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:28 بعد از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

باران همیشه میبارد . . . اما مردم ستاره ها را بیشتر دوست دارند . . . نامردیست . . . آن همه اشک را به یک چشمک فروختن

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:27 بعد از ظهر | لینک  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

 

هزار مرتبه کردم فرار و ديدم باز
تو از کرم به من آغوش خويش کردي باز

به لطف و رحمت و عفو و کرامتت نازم
که مي‌کشي تو ز عبد فراري خود ناز

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:26 بعد از ظهر | لینک  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA خدایا بمن بیاموز قبل از آنکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفشهایش راه بروم /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نوشته شده توسط zahra در ساعت 3:26 بعد از ظهر | لینک  | 

 

میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد

میتوان با هیچ ساخت
میتوان صدبار هم

مهربانی را

خدا را

عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
میتوان بیرنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و زلال
میتوان در فکر باغ و دشت بود

عاشق گلگشت بود

میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت :

"خوبی از هر چیز دیگر بهتر است "

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:40 بعد از ظهر | لینک  | 

 

هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای

 

 دارد و هر گناهکار آینده ای پس

 

قضــــــــاوت نکن

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:40 بعد از ظهر | لینک  | 

کسی را مَحرم دل خود کن که بتواند سه چيز را در تو تشخيص دهد

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانيتت را

و معنای حقيقی سکوتت را
نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:39 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

زندگی سرسره است ....
میکَنی دل از خاک....
پله پله تا اوج....
می روی تا پرواز....
بعد از آن بالاها....
می خوری سر آرام....
ذ ره  ذ ره تا خاک..

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:38 بعد از ظهر | لینک  | 

 

                                                                                   

 

وقتی با خدا گل يا پوچ بازی می کنی نترس، تو برنده ای!


آخه خدا همیشه دو تا دستش پره

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:38 بعد از ظهر | لینک  | 

دیروز از هرچه بود گذشتیم

امروز از هرچه بودیم! آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز

دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز مواظبیم ناممان گم نشود

جبهه بوی ایمان می داداینجا ایمانمان بو می دهد

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:37 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتی بچه بودم پدرم می گفت هر زمان خودت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را  ببندی مرد شده ای

اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی ات را خودت باز کنی و آن را به پابرهنه ای ببخشی آنگاه مرد شده ای

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:37 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد

اما کلاغ راضی بود به رضای خدا

امروز طوطی در قفس است

و کلاغ آزاد

پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه آن نشویم

پس راضی باشیم به رضای خدا...

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:36 بعد از ظهر | لینک  | 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:35 بعد از ظهر | لینک  | 

 

بچه ها :

وقتی با انتقاد و سرزنش زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند

وقتی با خشونت زندگی می کنندمی آموزند که جنگجو باشند

وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزند که بزدل باشند

وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند

وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند

وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند

اما اگر:

با شکیبایی زندگی کنند بردباری می آموزند

با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند

با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی می آموزند

با تصدیق شدن زندگی کنندعشق را می آموزند

با توافق زندگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند

با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند

با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند

با انصاف زندگی کنند دفع از حقوق را می آموزند

واگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:34 بعد از ظهر | لینک  | 

انســانها چه دیــــر میفهمند 



که انسانیت تنها یک کلمه نیست 



بلکه درک مشکلات دیگرانیست که همه حساب میشوند



و انسان کسی است که یکی مثل همــــه نباشد

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:34 بعد از ظهر | لینک  | 

زندگی یک قالی بزرگ است . هر سال یکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد و هر بار با خود می گویند . این قالی نیست که قرار بود انسان ببافد این فرش فاجعه است .

با زمینه ی سرخ خون و حاشیه های کبود و نقش های برجسته ی ستم .....

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند .

رنگ در رنگ .... گره در گره .... نقش در نقش

قالی بزرگی است زندگی

که تو می بافی .....  من می بافم ....... همه بافنده ایم

می بافیم و می گسترانیم 

دار این جهان را خدا بر پا کرد و خدا بود که گفت ببافید و آدم نخستین گره را بر تار و پود قالی زندگی زد و هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی آدمی رنگارنگ شد .

آمیزه ای از زیبایی و نا زیبایی ..... سایه روشنی از خوبی و بدی

گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند و طرح و نقشت نیز

و هزاران سال بعد آدمیان براین  فرش خواهند زیست .

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:33 بعد از ظهر | لینک  | 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر


زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست


زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

 

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

 

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست


زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:32 بعد از ظهر | لینک  | 

 

خداوندا خدايي كن

كسي جزتو ندارم من

به من رحم كن تو اي آرامش جانم

از اين غم هاي گوناگون رهايم كن

خداوندا

نمي خواهم بگويم كفر

مرا درياب

نميبيني دلم تنگ است؟

خداوندا منم تنهاترين تنها

رهايم كن از اين دنيا

نميدانم چرا اينگونه ميگويم

رسان مرگم

خداوندا

هراس من از آن روز است

كه گويم هيچ خدايي نيست

برايم مرهمي بگذار

به روي زخم پردردم

مرا درياب خداوندا

نميخواهم بگويم كفر

مرا درياب

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک  | 

 

            غرور عابد

روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:

«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر

چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن

در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:30 بعد از ظهر | لینک  | 

 

فدای صداقت بی سوادی که وقتی ازش پرسیدند:

 «عشق» چند حرفه؟

گفت : چهارحرفه!

و همه بهش خندیدند. اما زیر لب زمزمه میکرد

 

حسیــن...حسیــن...حسیــن

 

نوشته شده توسط zahra در ساعت 1:29 بعد از ظهر | لینک  |